تا به حال صدای نالۀ دلت را شنیده ای ؟! تا به حال دنیا را از پشت قطرۀ اشک ات لرزان دیده ای؟! نچ! ندیدی، مطمئنم که ندیدی.
دعا نمی کنم که دلم را بفهمی، نمی خواهم تمام آنچه را که تا به حال تحمل کردم، بکشی!
کاش می دانستی فقط من ماندم و من!
خسته ام از این روزها، خسته ایم از این روزها! می دانی با چه سختی راضی نگه اش داشتم که تحمل کند؟ محکم باشد؟ که صبوری کند؟!!
گفتم اگر بشکند، من هم می شکنم و اگر هر دو بشکنیم دیگر کارمان تمام است! راضی اش کردم که باز هم دلم قرص باشد به:
بِاللهِ اعتَصَمتُ وَ بِاللهِ اَثِقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل...
.
.
دلم یک جای ساکت و دنج می خواهد این روزها! بی هیچ آدمی، بی هیچ صدایی، خسته ام از این همه آدم، از این همه حرف، صدا، نگاه، انتظار و ...و ...و... خدا جان!اگر میایی قدمت به دیدۀ منّت! اما اگر وقت نداری! قول مردانه که نمازم فراموش نمی شود!
.