اختصاصی نما:

هنوز ...

تو رفتی به جنوب. به سمت همان حضور. و قرار شد هفته بعد بیایی و انگشتری را برایم نشان بیاوری. مسعود من ! هنوز انگشت هایم خالی است...
چادرم را محکم زیر چانه ام نگه داشته ام و حالا چند قدمی مانده به پیچ اتاقی که باید وارد شوم و تو را ببینم. صدای تپش های قلبم حتی از شنیدن حرف هایی که تا همین لحظه پیش از اتاق می آمد و به وضوح شنیده می شد، بیشتر در گوشم می پیچد. حالا از اینجایی که دارم کم کم نزدیک می شوم، این چهره مادر است که دیده می شود صورتش را به سمت ام می چرخاند و پلک هایش را آرام روی هم می گذارد. یعنی «بیا دیگه، زود باش» و من وارد اتاق می شوم. سلام می کنم. این تویی که مقابل من ایستاده ای و جواب سلام مرا می دهی. من هم نمی دانم که چگونه در این اوضاع، احوال پرسی می کنم. هنوز تو را ندیده ام. مادر و پدر و خواهرت لبخند رضایت آمیزی می زنند و پدر با دستش جای خالی کنارش را علامت می دهد. می روم و کنار او می نشینم. مادر دوباره می گوید « بفرمایید، قابل تعارف نیست» و صدای تشکر ها یعنی اینکه نگاه ها به سمت مادر است. و می شود به سمت تو نیم نگاهی انداخت. نگاهت می کنم. درست همانی که بودی. با همان چهره ی همیشه دوست داشتنی و معصوم سرت پایین است. مثل همیشه. و باز شاید این سنگینی نگاه هرچند کوتاه من است که نیم نگاهی را از آن چشم های همیشه محجوب ات نصیب ام می کند. و بعد از گذشت همین ثانیه های اندک سرهایمان است که به پایین انداخته می شود و آن حس قشنگ عجیب می لرزد. مثل همیشه ...

مثل همه آن روزهایی که تو در دانشگاه، در آن اتاق کوچک مسئول بودی و البته هیچ وقت هم پشت میز ندیدمت. مردی بلند قامت لاغر اندام پیراهنی همیشه سفید بر روی شلوار. رشته موهای کنار زده بر روی پیشانی بلند. چهره ی معصوم و متینی که هیچ وقت جسارت بالا بردن اش را در مقابل خودم و البته دوستانم ندیده ام.

آه مسعود می بینی چطور از تو تعریف میکنم؟ همه اینها را دوست داشتم که یک روز برایت بگویم. بگویم که وقتی آن روزی که سر تو شلوغ بود و من هم برای گرفتن امضا در کنارت ایستاده بودم. در همان اتاق کوچک و تو عصبانی و با همان صدا همیشه آرامت مرا از اتاق بیرون راندی. و گفتی که « برید، الان نمی بینید سرم چقدر شلوغه؟ باشه برای بعد» و باز این لجبازی بچه گانه من بود که ایستادنم را دلیل شده بود و انگار نه انگار که شنیده ام. تو هم انگار نه انگار که من هنوز ایستاده ام. اما بالاخره آنجا بود که برای اولین بار سرت را بالا گرفتی و با نگاهی، نگاه منتظرم را ماهرانه و تیز دزدیدی. برگه را از دستم کشیدی. امضا کردی. پرسیدی « حالا خوب شد» و من چه بله ی بلندی گفتم مسعود!

وای مسعود، مسعود، مسعود ...

دوست دارم تا ابدیت اسمت را صدا بزنم بس که ماه بودی مسعود. بس که محجوب و آرام و متین بودی مسعود. نمیدانی آن کتابی را که نوشتن آن مقاله و برتر شدنش از دستان تو نصیبم کرده بود را چند بار خوانده ام. چند بار ورق زده ام. چند بار به دست خط تو در اولین صفحه اش زُل زده ام و تو حتی نمی دانی که نوشتن مقاله هم بهانه بود، مسعود. بهانه ای برای داشتن بهانه ای برای بیشتر دیدن ات و بیشتر با تو بودن و من چقدر عاشقم مسعود. عاشق آمد و شدهایم و ندیدن های تو. عاشق بلند حرف زدن هایم و متوجه نشدن های تو. عاشق اعتراض های مسخره ام به تو و آرام گذشتن های تو. عاشق عاشق عاشق تو!

یکشنبه ها که می شد کلاس عربی را برای آنکه می دانستم تو پیش نماز ظهرش خواهی بود. از اواسط اش رها می کردم و می آمدم تا در صف نماز تو بایستم و صدای خواندن حمد و سوره های تو را بشنوم. وای مسعود می بینی؟ عشق تو چقدر مرا گناه کار کرده. می بینی؟

شاید همین بود که آن روز در آن اتاق وقتی من برای حرف زدن، آن هم برای شروع زندگی مشترکی که فکرش برایم یک رویا بود، در نزدیکی تو نشستم؛ اولین چیزی که گفتی حضور خدا بود که در تمام لحظات تو وجود داشت. تمام لحظاتی که تو را دیده بودم و مرا دیده بودی و انگار که نمی دیدی. تمام لحظاتی که در آن اتاق کوچک بسیج بین شیطنت های من و آرامش تو رد و بدل می شد. و همه لحظاتی که بعد از گفتگوی دو نفره در همین اتاق گذشت و دیگر هیچ وقت ندیدمت مسعود. تو رفتی به جنوب. به سمت همان حضور. و قرار شد هفته بعد بیایی و انگشتری را برایم نشان بیاوری. مسعود من ! هنوز انگشت هایم خالی است و من بعد از بیست و دوسال چقدر دوست دارم که اینها را یک روز برایت بگویم و از آن روز به بعد هر روز می گویم و هنوز تو نیامده ای مسعود ...
ثبت: ۱۳۹۸/۱۰/۲۴