اختصاصی نما:

زخم سهم من است!

هیچ چیز نمی‌فهمیدم و شاید اگر آن دكتر روپوش‌دار سفید، سراسیمه نمی‌آمد تا ابد هم می‌شد آن‌جا بایستم و هی نگاه شوم و هی هیچ‌‌چیز نفهمم! گفت؛ «كفشاتون!» و من ...
درست سر قرار رسیده بودم ، سرمست بودم از ملاقاتي كه در دقايقي بعد نصيبم مي‌شد و تازه كلي حرف و كلمه و انتقاد از فلان مسئول و بنياد و ... داشت در ذهن‌م كنار هم رديف مي‌شد، تا به خيال‌م عاشقانه‌اي شود نشان از عدم غفلت من ِ مدعي! از ساكنان اين محل؛ آسايش‌گاه اعصاب و روان جان‌بازان دفاع مقدس!
راهروي درازي بود و بالتبع صداي گام‌هاي من. آن‌هم در آن سكوت عميق در آن ساختماني كه حياط نسبتا بزرگش صداي هر حضوري، حتی بوق ماشين‌ها را خفه كرده بود؛ انگار چيزي در بين آن‌همه سكوت گم شده بود! ... و من اما هم‌چنان خوش‌حال از حضورم كه فريادي بلند تمامِ هجمه‌‌ي سكوت را شكست؛
نرو، نرو، نرو، نرو، نرو ...
برگشتم و نگاه ‌كردم مردي را كه در ميانه‌ي ‌درب يكي از اتاق‌ها ايستاده و دستانش بر روي گوشش، پشت سر هم بلند فرياد مي‌زد.
فقط نگاه شده بودم، هيچ چيز نمي‌فهميدم و شايد اگر آن دكتر روپوش‌دار سفيد، سراسيمه نمي‌آمد تا ابد همانجا می ایستادم و هي نگاه میکردم و هيچ‌‌چيز نمیفهمیدم!
گفت؛ «كفشاتون!» و من ...
تكرار كرد؛ «كفشاتون خانوم! كفشاتونو در بياريد، صداي قدماتون عصبي‌ش كرده!»
كفش‌هاي‌م را در آوردم ولي مرد ِ ايستاده در ميانه‌ي درب روي پاهاش نشسته بود و دستانش را بر روي سرش قرار داده، فریاد مي‌زد؛
نرنيد نامردها، نزنيد! ...
بعد هم همه‌ي آن حرف‌هايي را زد كه سي سال است براي همه مان در سينما و تلويزيون و داستان‌ها و شعرهاي ارزشي بارها و بارها نشان‌ داده، چاپ كرده و خوانده‌‌اند!
مرد آرماني داستان‌ها و شعرهايي كه از وقتي يادم مي‌آيد خواندم‌شان، يادگار سال‌هاي نابي كه از وقتي خودم را شناختم حسرت نفس كشيدن در آن حال و هوا را داشتم، حالا از ميانه‌ي خيالات و توصيفات و همه‌ي اشك‌هاي حسرتم، بيرون آمده و داشت نمايش سنگر گرفتن و جنگيدن را در آن راهروي طولاني و سكوت ِ سرد به نمايش مي‌گذاشت!
اينجايش را ديگر خوب به ياد نمي‌آورم؛ اين‌كه چه‌طور شد كه از آسايش‌گاه زدم بيرون و يا اينكه چند قدم را داشتم همين‌طور بدون كفش راه مي‌رفتم!
صداي بوق ماشين پر سرعتي از كناره‌ي پياده‌رو به خود آوردم. سرما بود كه هوار شد و تا مغز استخوان‌م را سوزاند ...
با اين‌همه اما مطمئنم نگاه متعجب عابرها به پاهاي بدون كفشم و يا سرماي تند و تيزي كه به صورتم مي‌تاخت و يا حتی گوشي باتري تمام شده‌ي موبايل‌م هم نبود كه اين‌طور بي‌محابا اشك‌هايم را سرازير كرده بود. دست خودم نبودند اشک هایم در پياده‌روي ِسرد، بي وقفه مي‌باريدند!
بايد برمي‌گشتم، نمي‌شد كه تا خانه را بدون كفش و پابرهنه راه بروم، نمي‌شد كه براي همه‌ي نگاه‌هاي متعجب مردم شهر توضيح بدهم كه چه شد كه پاهاي من بدون كفش ماند، چرا اشك‌هايم اختيارم را گرفته‌اند، چرا حياط آن ساختمان را انقدر بزرگ ساخته‌اند، چرا راهروي آن ساختمان انقدر سرد بود، چرا هيچ ‌حرفي در ميانه‌ي آن ساختمان شنيده نمي‌شد و ... چرا چرا قهرمان داستان‌هاي من در ميانه‌ي درب آن ساختمان دور از شهر و در ميان شهر، هنوز دارد مي‌جنگد و هنوز خواب سنگر و پلاك مي‌بيند، نمي‌شد كه به تك تك‌شان سيلي‌ بزنم كه بيدارشان كنم، نمي‌شد كه متهم به جوگيري‌ام نكنند، ، نمي‌شد كه آرامش غوطه ور خوردن در زنده‌گي روزمره‌اشان را بگيرم...
نه! نمي‌شد اين همه حرف را كه گوشي براي شنيدن ندارد را كه گفت!
كفش‌هايم را پا مي‌كنم.
ساختمان هم‌چنان در سكوت است.
باد صداي به هم خوردن شاخه‌هاي درختان حياط را در گوشم مي‌پيچاند.
هوا دارد تاريك مي‌شود.
روشنايي تك تك چراغ‌هايي كه روشن مي‌شوند، شهر را روشن مي‌كند.
دستم را بلند مي‌كنم تا سوار ماشين بشوم.
مسافري از گران شدن كرايه‌ها و شلوغ شدن همه‌جا در نزديكي عيد ناله مي‌زند.
كودكي دسته‌گل‌هاي نرگس را در لابه‌لاي ماشين‌هاي پشت چراغ قرمز مي‌فروشد.
شيشه‌هاي ماشين بر اثر گرماي داخل عرق كرده است.
... و چيزي در سكوت در ساختماني ساكت، دور از شهر و در شهر، گم شده است!

ثبت: ۱۳۹۸/۱۱/۱۹