نسخه چاپی

هدف اصلی از نصب امیرالمؤمنین‌(ع) مسئله‌ مدیریت جامعه بود

غدیر سدی محكم در برابر تفكر اسلام سكولار

عکس خبري -غدير سدي محکم در برابر تفکر اسلام سکولار

تلاش امروز دشمنان نیز ایده‌پردازی و علمی نشان‌دادن مسئله سكولاریسم دینی است. در این راه نظریه‌پردازان وطن فروش و بی دین نیز نقش عمده‌ای ایفا كرده و از این طریق سعی می‌كنند با یاوه‌گویی بر دل‌های بیمار اثری -ولو اندك- بگذارند.

حجت الاسلام علی تبریزی-به گزارش نما ، اگر بخواهیم یک معنای ساده از سکولار بیان نماییم مفاهیمی همچون جدایی دین از شئونات اجتماعی، سیاست و حکومت‌داری، جدایی دین از قانون و قضا، جدایی دین از تعلیم و تربیت و امثال آن را شامل می‌شود. طرفداران جامعه سکولار معتقدند به طور کلی ادیان برنامه جامعی برای اداره جوامع ندارند و حوزه فعالیت دین سیره و رفتار فردی انسان‌هاست. عده‌ای هم معتقدند اگر ادیان برنامه‌ای برای حکومت‌داری داشتند تاریخ مصرف آن گذشته است.

حال سوال اینجاست که دین منهای شئون اجتماعی چگونه دینی است؟ آیا اخلاق از اجتماع جداست؟ اگر اعتقاد داریم (که هر عقل سلیمی به این امر اذعان دارد) اخلاق بر سیاست، در اقتصاد، در اجتماع، در فرهنگ و... تاثیرگذار است آنگاه چگونه دینی را تصور کنیم که هم در تمام حوزه‌ها موثر است و هم از همه حوزه‌های فوق دستش کوتاه!؟ به عبارت دیگر چطور به مردم بگوییم شما در زندگی فردی دیندار باشید؛ ولی در زندگی اجتماعی لائیک؟ این کار محال عقلی است. سکولاریسم در مناظرات بین عقل و جهل حریف دین نمی‌شود؛ مگر اینکه در فضایی غبارآلود بخواهد بر اذهان بیمار اثر بگذارد. اما غرب و استعمارگران جهانی می‌دانند تنها راه چاره آنها تمسک به همین جدایی دین از سیاست است. لذا هنوز هم در اقصی نقاط جهان شعار جدایی دین از سیاست شنیده می‌شود. شعاری که ریشه در تاریخ مبارزه با ادیان دارد. دنیاطلبان بعد از پیامبر اکرم(ص) نیز وقتی دیدند دیگر راهی برای بازگشت به جاهلیت وجود ندارد دست به دامان جاهلیت مدرن شدند. جاهلیت مدرن همان دینداری فردی بدون توجه به وقایع اطراف و مسائل اجتماع است. در حقیقت شعار جدایی دین از سیاست را به‌صورت عملی بعد از رحلت رسول مکرم اسلام‌(ص) به اجرا در آوردند. خلفای سه گانه و معاویه و دیگران مجریان این سیاست بودند.

غدیر، سدی محکم در برابر نیرنگ دشمنان در طول تاریخ

اما با وجود تمام موفقیت‌هایی که کسب کردند یک سد محکم در برابر آنها نگذاشت به همه اهداف خود برسند. ماجرای غدیرخم سدی محکم در برابر نیرنگ‌ها و دشمنی‌های مخالفان بود. غدیر یک انتصاب دینی نبود. یک انتصاب الهی و با محتوای معنویت، سیاست و تشکیل حکومت بود.

رهبر انقلاب سال گذشته در دیدار با اقشار مختلف مردم به مناسبت عید غدیر با اشاره به همین موضوع فرمودند:

«آنچه در مورد محتواى این جمله تاریخى و شریف و پر مغز [مَن کُنتُ مَولاه فَهذا عَلىٌّ مَولاه] بایستى بیان بشود [اینکه] غیر از نصب امیرالمؤمنین به خلافت و امامت بعد از نبى اکرم و وصایت پیغمبر یک مضمون مهم دیگرى در این بیان وجود دارد که نباید مورد غفلت قرار بگیرد و آن، پرداختن اسلام به امر حکومت و امر سیاست امت و اهمیت این موضوع از نظر اسلام است.»همان تفکر در طول تاریخ ادامه یافته و دشمنان حربه‌ای بهتر از این پیدا نکردند. اگر دستشان می‌رسید قطعا دین را از اساس نابود می‌کردند؛ ولی وقتی دیدند امکان جدایی دین از روح و جان و تفکر پیروان ادیان الهی وجود ندارد تلاش کردند اثرگذاری دین را تنها به حوزه فردی محدود کنند تا در حوزه اجتماعی و حکومت بتوانند اهداف خود را پیاده نمایند. تا حدودی هم موفق بودند. این پروژه خصوصا در پیروان سایر ادیان الهی به‌جز اسلام تا حد بسیار زیادی به نتیجه مورد نظر آنها نزدیک شد؛ اما در پیروان اسلام نتوانستند پروژه خود را کامل کنند. تلاش‌های زیادی شد تا بر طرفداران اسلام فردی افزوده شود و تفوق خوبی هم کسب کردند. شاید اگر قیام حضرت سیدالشهداء(ع) نبود امروز اثری از تشیعی که مخالف جدی و شماره یک اسلام منهای سیاست است یافت نمی‌شد.

نظریه‌پردازی برای سکولاریسم دینی

تلاش امروز دشمنان نیز ایده‌پردازی و علمی نشان‌دادن مسئله سکولاریسم دینی است. در این راه نظریه‌پردازان وطن فروش و بی دین نیز نقش عمده‌ای ایفا کرده و از این طریق سعی می‌کنند با یاوه‌گویی بر دل‌های بیمار اثری -ولو اندک- بگذارند. برای نمونه در مقاله‌ای تفصیلی که سراسر آن پر است از مغالطات فراوان چنین می‌نویسند: «اسلام به معنای متن (قرآن) و سنت (قول و فعل و تقریر پیامبر و توسعا امام معصوم در سنت شیعی) است. اسلام اگرچه به عدالت و ستمگری و دیگر مسائل حوزه عمومی حساس است و نسبت به آنها نظر دارد؛ اما هیچ طرح و تجویزی برای تشکیل حکومت و دولت اسلامی نداشته و از اساس سکولار است.» (اکبر گنجی، بخشی از مقاله «اسلام سکولار پادزهر تروریسم اسلام‌گرا»)

جالب‌تر اینکه این گروه تلاش می‌کنند با کنار هم قرار‌دادن اسلام ناب با اسلام‌های دروغین ظاهر دین را بی‌برنامه و طرفدار خشونت جلوه دهند: «حکومت اسلامی ایده قابل قبولی نیست. برای اینکه دین فاقد نیازهای اداره جوامع (مدیریت، برنامه‌ریزی، ارزش‌ها، حقوق) است. از این رو، حکومت‌هایی چون جمهوری اسلامی، عربستان سعودی، پاکستان، داعش، و... را نمی‌توان دولت اسلامی به شمار آورد!» (همان)

نظریات علمی یا عقده‌گشایی سیاسی؟

البته اینگونه نظریات بیشتر از آنکه پایه علمی داشته باشد ریشه سیاسی و عقده گشایی دارد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی غرب با پدیده‌ای کم سابقه به نام حکومت دینی مواجه شد. حکومتی که سعی شده بود با مبانی دقیق اسلامی کارش را به پیش ببرد. این موضوع برای غربی که سال‌ها تلاش کرده بود کشور ایران و حتی منطقه را سکولار کند بسیار خطرناک و گران تمام شد. خطری دوجانبه، هم ازدست‌رفتن ایران و هم الگوشدن آن برای سایر کشورهای اسلامی. مقابله با این تفکر به‌صورت فیزیکی ممکن نبود. لذا تلاش‌های فرهنگی گسترده‌ای را آغاز کردند. چندی پیش کتابی تحت عنوان «الاسلام هل یقدم الحکم علی العالم» (آیا اسلام حق حکومت بر دنیا را دارد؟) را که نویسنده‌اش عرب زبان است در آمریکا و کانادا پخش کردند. تمام تلاش مولف این است که ثابت کند اسلام فاقد یک نظام حکومتی است!

رهبر معظم انقلاب پاسخ چنین افرادی را که مروّج اسلام سکولار هستند واقعه غدیر دانسته و می‌فرمایند:

«آن کسانی که می‌خواهند اسلام را به زندگی خصوصی منحصر کنند و نگاه سکولار داشته باشند، جوابشان مسئله‌ غدیر است؛ نصب امیرالمؤمنین فقط جنبه‌ معنوی نداشت؛ بلکه مسئله‌ مدیریت جامعه بود. این نکته‌ بسیار مهمى است در مسئله‌ غدیر که پاسخ دندان‌شکنى است به همه کسانى‌که فکر و تبلیغ مى‌کنند تا اسلام را از مسائل سیاست و حکومت و مانند اینها برکنار بدارند.» (بیانات در تاریخ 21/7/۱۳۹۳)

۱۳۹۴/۷/۱۰

اخبار مرتبط
نظرات کاربران
0
0
۱۳۹۴/۷/۱۰
بسم ربَّ العشق، ربِّ مِهر و ماه يوسفِ گُم گشته مي‌آيد زِ راه به مناسبت فرارسيدن عيد غدير خُم ، مثنويِ عاشقان?ِ «شورِ شرابِ عاشقي» تقديم به تماميِ عاشقان امام عارفان، علي عليه‌السلام گوشه نشينِ خلوتِ، چشمِ خُمارِ لَم‌يَزل مي کِشَد از لبِ علي، در خُمِ عاشقي عسل پُرشده خُم زِ باد?ِ، لعلِ لبِ علي نِشان قوم وِلا رود بَسي، بر سَرِ باده جانِشان مي‌رسد از مِنا زِ غم، پيرِ ديارِ عاشقي در سَحَرِ نگاهِ او، سر زده صبحِ صادقي آمده دورِ غم به سَر، تا شب او شود سَحَر قصدِ سپيده کرده آن، فاطمه را به غم سِپَر چشم و چراغِ فاطمه، نرگسِ باغ ِفاطمه بسته به ناقه خون‌جگر، بارِ فراقِ فاطمه آيه به آيه عاشقي، دستِ نبي نوشته خَط اين سفرِ درازِ او، مي‌رسد آخَر عاقبت آمده تا وداعِ غم، با دلِ لاله‌ها کند از غم و دردِ فاطمه، شِکوِه به ناله‌ها کند آمده تا که بَر علي، حُکم ولايتش دهد فاطمه را ز عشق او، رنجِ بغايتش دهد گرچه به عينه داند او، قوم سقيفه را به سَر حق ز علي بگيرد و، فاطمه را کُشَد به در آمده پيرِ عاشقي، زنده غديرِ خُم کند تا که نه بعد از او کسي، ره به شريعه گُم کند تا بنهد ز خود به‌جا، باده و ساغر و سبو باده به عاشقان دهد، چشم علي ز بعد از او بُرده دل از خدا رُخَش، او به طريقِ دلبري کُشته به تيغ ابرويش، حور و ملک زِ بربري بسته به سَر سپيده وُش، زُلفِ تر از پيمبري آمده تا که خُم کند، پر زِ شرابِ حيدري تا که بنا کند به خُم، دولتِ عشقِ حيدري مي‌رسد از ره فلَق، خَتمِ رهِ پِيمبَري مه به دوپاره مي‌رسد، او به اشاره مي‌رسد بوسه زنان به مقدَمش، قومِ ستاره مي‌رسد زلفِ دو تا به سَر مَهي، عِطرِ خوشِ سحرگه‌ي حکم سپيده مي‌زند، بَهرِ علي شهنشهي شورِ شرابِ عاشقي، در سَرِ لاله مي‌رود در طلبِ غديرِ خُم، دل به حواله مي‌رود عطرِ نسيمِ عاشقي، کرده جهان دوباره پُر پَر ز فرشته‌ها نِگر، بارِ جهازِ هر شُتر در طلبِ لقايِ او، حور و ملک ستيزه جو بارِ شِکَر بريزد از، لعلِ علي به گفت‌وگو شَه بنشسته کَج کُلَه، او که کند دوپاره مَه در پي او ز عاشقي، فوجِ مَلَک فِتاده رَه مي‌شِکند سَر از خُم او، باده دهد به مردم او قوم سپيده را کند، مِهر علي تَحَکُّم او غنچه حجاب تن دَرَد، در تبِ اشتياقِ او لاله به کربلا زند، سَر ز شُکوهِ باغِ او سرو و صنوبرِ سَهي، سجده کند به درگَهي سِکّه سپيده ميزند، نام علي شهنشهي سبزه به خون نشسته از، ژال?ِ چشمِ لاله‌ها ناوک ِ چشم ياسَمَن، کرده نشان، غزاله‌ها تِشنه لبِ نگاهِ او، صورتِ قُدسيِّ مَلَک شانه به موي او زند، ماه خميد?ِ فدک صبحِ غديرِ عاشقي، سر زند از پگاهِ حق ميزند آسمان صَلا، هرچه به‌جُز علي، زَهَق زلفِ بنفشه مي‌دهد، بوي خوشِ تو را علي بر دلِ خونِ لاله‌ها، نقشِ غمِ تو يا علي وز لب او خورَد ملک، باد?ِ حق سبو سبو رازِ درونِ پرده را، جز به علي که گويد او ژاله چکد ز چشم او، وقت سَحَر سپيده را سرم?ِ عشقِ فاطمه، کِشته حصارِ ديده را لاله به اقتدايِ او، نقشِ سقيفه بر دِلَش اشکِ خدا چکيده تا، خاک علي کند گِلَش ساقيِ آب سَرمَدي، مستِ ميِ محمدي – بانگ الستِ عاشقي، از لب او درآمدي دل به فريبِ چشم او، رفته به دامِ فتنه‌ها او که نداده جز خدا، فاطمه را به خون بها کرده به پا قيامتي، قامت او صنوبري او که به يک نظر کند، فتحِ قُلاع خيبري سر زده شمس عاشقي، نورِ خدا از او جلي مِي ز الستِ عاشقي، مي‌چکد از لب ِعلي کعبه ز هم شکافد از، مُعجزِ مرتضي علي گشته زمين و هم زمان، مست سبويِ يا علي سر به عَدَم نِهَد هرآن، ره زِ علي جُدا کند مي‌سِزَد عاشقي اگر، بهر علي خدا کند خِيلِ مَلَک به گِردِ او، مستِ طوافِ عاشقي شَهپَر کرده خانه در، قُل?ِ قافِ عاشق صافِ شرابِ او خورَد، هرکه به جامِ عاشقي سر زند از نگاهِ او، لاله و ياس و رازقي يوسفِ رويِ او بَرَد، دل ز قبيل?ِ ملک بر سر دوش او روان، عرش و سماء و نه فلک او که دريده کعبه را، وقتِ سپيده پيرهَن مي‌چکد از نگاه او، اشکِ زُلالِ نسترن باده چکد ز چشم او، از خُمِ کُهن? غدير دشتِ بنفشه مي‌کند، چشم پر آبِ او کوير قامتِ او کمانِ از، بارِ فراقِ فاطمه مانده به شهر غم رها، چشم و چراغ فاطمه کرده تمام هستي‌اش، مهر و صِداقِ فاطمه جان به خدا نمي‌برد، او به فراقِ فاطمه بر سر او چه رفته تا، مرگِ خود آرزو کند با همه قومِ اشعري، مانده که تا، چه او کند لشکرِ رو کشيده او، غارتِ ديده تا کند محشرِ عاشقي به پا، جلو?ِ مرتضي کند دل ز خدا نمي‌بَرَد، جز رخِ مرتضا علي باده خدا نمي‌خورد، جز به سبوي يا علي تيغ دودِم به کف جز او، بَر دلِ ما نمي‌زند – غير عليِ مرتضا، ره ز خدا نمي‌زند هرکه چشيده جرعه‌اي، از خُمِ باد?ِغدير در خَمِ زلفِ حيدري، تا به هميشه او اسير خاک مرا به يک نظر، چشم علي چو زَر کند ديده کِشَم به آتش او، جُز به علي نظر کند ليليِ چشم نازِ او، محرم رنج و رازِ او – مي‌بَرَد از خدا يقين، دل به سَرِ نمازِ او مِي ز غديرِ عاشقي، هرکه خورد سبو سبو خنجر کينه‌اش برد، تشنه لب از قَفا گلو هرکه ندارد اين توان، تا که به سر کشد سبو خون بنگر که مي‌چکد، چون ز شقايق از گلو او که سپيده مست او، خلق جهان ز ِهست او بيعتِ کربلا کند، دستِ علي به دست او واليِ واديِ ولا، مورثِ ارث ِکربلا بر غم و دردِ عاشقي، تا به هميشه مبتلا تاج ولا به سر نهد، مِي زِ خُمي دگر دهد او که شميم زلف او، بويِ خوشِ سَحَر دهد هست علي نشانه تا، گم نشود رهِ ولا مرد رهي تو هم اگر، خيز و بيا به کربلا تا زِخُمِ غدير او، باده سبو سبو زني بر سرنيزه بايَدَت، غرقه به خون گلو زني عيدِ غدير او بُوَد، اوَّلِ را هِ عاشقي نور ولا زند سَر از، خُم به پگاه عاشقي تا ‌که به کربلا کِشَد، او تو به ماهِ عاشقي سر زِ قَفا تو را بُرَد، هَم زِ گناه ِعاشقي دعويِ حُبّ بر علي، تا بدهد تو را اثر شيع?ِ حيدري اگر، بر سَرِ نيزه کن تو سَر وعد?ِ و ما و فاطمه، بر سَرِ نيزه کربلا هرکه ندارد اين به سر، کي بُوَد عاشقِ ولا از يَمنم صدا زند، غرقه به خون مُنوَري از چه به‌جا نشسته‌اي؟ شيعه تو گر به حيدري بوده هميشه شيعه را، رسم و رهِ شقايقي داغ يمن به سينه‌ها، هست نشان عاشقي تا به کجا به سينه‌ها رنجِ فراقِ او بَسي اي شبِ سردِ بي‌کَسي، مي‌شودَم به سَر رَسي تا شِکُفد به دشتِ دل، ياس و بنفشه، اطلسي – تا که بيايد از فلق، همچو علي مُقدَّسي بار دگر بيامده، جمع?ِ ديگري وَلي زلفِ سحر نمي‌دهد، بوي خوشِ گُلِ علي منتظرم که آيد او، در سحري ز آسمان در قدمش فدا کنم، روح و تن و جهان و جان تا به کُجا به عاشقان، جور و جفايِ اَشقيا يوسف گُم زِ چشم ما، فاطمه را قسم بيا داغ مِنا به سينه‌ها، شور دوباره کرده پا مي‌رسد از رهِ سَحَر، موکبِ سرخِ– کربلا بوي بنفشه مي‌دهد، زلفِ سحر به شوقِ او مي‌رسد از ره آخر آن، گرمِ خدا به گفتُگو به اميد ظهور حضرت يا ر جمعه دهم مهرماه 1394 – منصور نظري
نام :
پست الکترونیک:
نظر شما:
کد امنیتی:
 

آخرین اخبار...