نسخه چاپی

خاورمیانه و چرخه بی پایان جنگ ها

در حال حاضر، جنبش های جهادی ـ سلفی تندرو جایگزین جنبش های سوسیالیست و ملی گرایانه ای شده اند كه در قرن بیستم رواج داشتند

به گزارش نما، دیپلماسی ایرانی به نقل از لوپ لاگ نوشت: ما در عصر تجزیه زندگی می کنیم. هیچ جایی بیشتر از خاورمیانه و آفریقا شاهدی بر این ادعا نیست. از مرزهای پاکستان گرفته تا نیجریه حداقل هفت جنگ در این منطقه در جریان است: در افغانستان، عراق، سوریه، یمن، لیبی، سومالی و سودان جنوبی. این درگیری ها به شدت ویرانگر هستند، درگیری هایی که کشورهای میزبان را به چند پاره تقسیم کرده و بعید به نظر می رسد که هرگز دوباره ترمیم شوند. شهرهایی چون حلب در سوریه، رمادی در عراق، تعز در یمن و بنغازی در لیبی کاملا (یا بیشتر بخش هایشان) به تلی از ویرانه بدل شده اند. این منطقه همچنین حداقل با سه شورش جدی دیگر روبه رو است: در جنوب شرق ترکیه، جایی که چریک های کرد با ارتش ترکیه درگیر هستند. در صحرای سینای مصر، جایی که درگیری هایی چریکی با ارتش مصر در جریان است، و در شمال شرق و نقاط مرزی نیجریه، جایی که بوکوحرام همچنان حملات مرگبار خود را ادامه می دهد.

در تمام این درگیری ها یک چیز مشترک است: این جنگ ها بی پایان هستند و به نظر می رسد که هرگز بازندگان و برندگان مشخصی نخواهد داشت (افغانستان تقریبا از سال 1979 و سومالی از سال 1991 تاکنون همواره در جنگ بوده اند.) این درگیری ها شامل تخریب و تجزیه کشورها که نمونه روشن آن سوریه و عراق است.

اما تمام این درگیری ها یک شباهت آشکار دیگر هم دارند: در بیشتر این کشورها که اسلام دین رسمی است، جنبش های جهادی ـ سلفی تندرو، از جمله داعش، القاعده، و طالبان اساسا تنها ابزار موجود برای اعتراض و شورش بوده اند. در حال حاضر، این جنبش های جهادی ـ سلفی تندرو کاملا جایگزین جنبش های سوسیالیست و ملی گرایانه ای شده اند که در قرن بیستم رواج داشتند. این سال ها، یک بازگشت قابل توجه به هویت مذهبی، قومی و قبیله ای و همچنین ظهور جنبش های تمامیت خواه دیده می شود، جنبش هایی که به دنبال قلمرو منحصر به فرد خود هستند و این هدف را از طریق آزار و اذیت یا اخراج اقلیت ها پیگیری می کنند.

به نظر می رسد، در این فرایند و تحت فشار مداخله نظامی خارجی، شکاف های گسترده ای در عرصه بین الملل ایجاد شده است، تحولی که در واشنگتن درک بسیار کمی از آن وجود دارد. این عدم درک را می شود در اعتراض اخیر 51 دیپلمات سابق وزارت خارجه به سیاست های باراک اوباما در سوریه مشاهده کرد. این دیپلمات ها پیشنهاد حمله هوایی ایالات متحده به مواضع نیروهای بشار اسد را مطرح کرده و معتقد بودند که پس از این حمله، دولت اسد به آتش بس پایبند خواهد ماند.

رویکرد این دیپلمات ها در برابر چنین درگیری های پیچیده ای، هنوز بسیار ساده و ابتدایی است. آنها ساده لوحانه فکر می کنند که استفاده دولت اسد از بمب های خوشه ای علیه شهروندان و دیگر اقداماتی از این دست، ریشه بی ثباتی است که سوریه و تمام منطقه را درگیر کرده است. دلیل چنین برداشتی از تحولات امروز، این است که اذهان این دپیلمات های قدیمی هنوز در دوران جنگ سرد مانده است. واقعیت این است که برخلاف تمام اسناد و شواهد پنج سال گذشته، فرض جدی این است که اپوزیسیون سوریه هیچ نفعی از سقوط بشار اسد نخواهد برد. همچنین این درک عمومی وجود ندارد که نیروهای مسلحی که امروز علیه دولت بشار اسد می جنگند تماما از گروه داعش و گروه های وابسته به القاعده هستند.

گرچه اعتراف شده که حمله به عراق در 2003 اشتباه بوده، اما هیچ درسی از این مساله گرفته نشده است. هنوز کسی متوجه نیست که چرا دخالت های نظامی مستقیم و غیرمستقیم ایالت متحده و متحدانش در خاورمیانه در بیش از ربع قرن اخیر، همگی منجر به تشدید خشونت ها، سقوط دولت ها و در نهایت فروپاشی دولت های مستقل شده است.

فروپاشی دولت های مستقل

دو سال است که از ظهور داعش می گذرد. تقریبا نشانه ای از این هیولای فرقه گرا در بیشتر کشورهای منطقه دیده می شود، کشورهایی که توسط نخبگان فاسد و بی اعتبار اداره می شدند. دلیل ظهور چنین پدیده ای به شکل های مختلف (طالبان یا گروه های وابسته به القاعده) را باید در ضعف مخالفانش جستجو کرد. برای مثال، در ژوئن 2014 نیروهای امنیتی و ارتش عراق حدود 35 هزار سرباز و 660 هزار پلیس (حداقل روی کاغذ) در اختیار داشت، زمانی که جنجگویان داعش موصل، دومین شهر بزرگ عراق، را اشغال کردند. در افغانستان به دلیل فساد و رقابت های سیاسی داخلی در دولت مرکزی، طالبان نسبتا به 2001 که دولتشان سقوط کرد، قدرتمندتر به نظر می رسد.

گذشته از آشوب و ناآرامی کشورهای میزبان، توضیح روشن برای ظهور گروه های تروریستی نظیر داعش یا طالبان این است که نیروهای امنیتی رژیم های سابق اغلب تمام جنبش های مخالف سوسیالیست، سکولار و ملی گرا را سرکوب کرده بودند اما اسلام گرایان را نه. در کشورهایی مانند لیبی و سوریه هم که اسلامگرایان افراطی شدیدا تحت تعقیب قرار می گرفتند، همچنان در صدر مخالفان قرار داشتند. و اکنون در حالی که این جنبش های اسلام گرا هنوز برای مخالفت با دولت به اندازه کافی قوی بودند، اغلب ثابت نکرده اند که برای جایگزینی رژیم حاکم به اندازه کافی قوی هستند.

زیادی ضعیف برای پیروزی، زیادی قدرتمند برای شکست

هرچند دلایل روشن بسیاری برای فروپاشی امروز دولت ها وجود دارد و این دلایل از کشوری به کشوری دیگر متفاوت است، یک مساله فراتر از تمام این دلایل وجود دارد: مساله فروپاشی دولت ها به پدیده ای مرسوم در تمام این کره خاکی تبدیل شده است.

اگر به دنبال دلایل شکست دولت ها در این دوره هستید، بی شک برای یافتن پاسخ های خود باید به پایان جنگ سرد در ربع قرن پیش بازگردید. با پایان جنگ سرد نه ایالات متحده و نه روسیه، دیگر تمایلی به حفظ و حمایت از دولت های ناکارآمد شکست خورده نداشتند، دولت هایی که در دوران جنگ سرد واشنگتن و مسکو به دلیل نگرانی از نفوذ طرف مقابل از آنان حمایت می کردند. پیشتر رهبران ملی در جایی مانند خاورمیانه بزرگ می توانستند با برقراری توازن میان مسکو و واشنگتن استقلال کشورهای خود را تاحدی حفظ کنند. اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی استفاده از این روش دیگر عملی نبود. از طرفی، پیروزی اقتصادهای نئولیبرال بازار آزاد در اثر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی خود باعث بی ثباتی بیشتر شد.

ایالات متحده یک ابرقدرت باقی مانده است، اما دیگر آن ابرقدرت قدرتمند سابق نیست. امروز این احساس قوی تر از همیشه وجود دارد که ایالات متحده و متحدانش به اندازه کافی قدرتمند هستند که تصور کنند می توانند یک رژیمی را که دوست ندارند سرنگون کنند، اما یا موفق نمی شوند مانند سوریه، یا موفق می شوند که دولت را سرنگون کنند اما نمی توانند خرابی هایی را که به بار می آورند، درست کنند مانند لیبی. یک سیاستمدار عراقی یک بار گفت "مشکل کشور او این بود که احزاب و جنبش ها برای پیروزی بسیار ضعیف بودند، اما برای شکست خوردن بسیار قدرتمند." این می تواند توضیحی برای شرایط تمام منطقه و چرخه جنگ های بی پایان و نامعلوم آن باشد.

۱۳۹۵/۴/۱۲

اخبار مرتبط
نظرات کاربران
نام :
پست الکترونیک:
نظر شما:
کد امنیتی:
 

آخرین اخبار...